مقاله ها . . . . . . . . . حسین مهری

درباره آزادی بیان...

در تاریخ، همه کشمکش ها و ستیزه ها و تحمل همه آلام و مشقت های انسان در عرصه گیتی، خواه موافق یا مخالف عقل باشد، به خاطر دست یابی به آزادی بوده است. فکر آزادی، همسال و معاصر تولد ظلم و تعدی است و نهضت آزادی خواهی همیشه در اثر مظالم استبداد و شکنجه و آزار جباران پدید آمده است.

ولتر، روشنفکر نامی قرن هجدم فرانسه، این عبارت درخشان را از خود به یادگار نهاد:

«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما آماده ام در راه آزادی عقیده ات جان قدا کنم.»

تاریخ نشان داده است آن کس که برای حفظ جان خود از موهبت آزادی صرف نظر کند استحقاق آزادی و سلامت تن و روان را ندارد. «برنارشا» می گفت معنی حقیقی آزادی مسئولیت است و به همین جهت است که اغلب از آن می ترسند، اما مقدس ترین چیزها برای انسان، سلامت روح و عشق به آزادی است. ملتی که آزادی اش غصب شده هر قدر در ثروت و در رفاه غوته خورده باشد از نظر بشریت در فقر مطلق به سر می برد.

آرتور شوپنهادر، فیلسوف آلمانی، تمامی غم و درون مایه بحث کنونی زیر عنوان محدوده آزادی بیان را چنین خلاصه کرده است:

«هر کجا آزادی هست آنجا میهن من است، ولی آزادی زیاد، هم مطلوب نیست.» با این همه، دموکراسی، آزادی بیان را تنها در برقراری حکومت مردم بر مردم که ایده اصلی دموکراسی است می داند.

«توکویل» فرانسوی به شوپنهار پاسخ داده است:

«محروم کردن مردمی از آزادی به این بهانه که از آن سوء استفاده می کنند جنایتی بزرگ است.» و انسانی که حق اظهار عقیده و بیان فکر خود را نداشته باشد موجودی زنده محسوب نمی شود.

اگر می خواهید طرف شما با رای و عقیده شما همراه گردد بگذارید در کمال آزادی حرفش را بزند. با این همه، «آزادی حقیقی آن نیست که هر چه را میل داریم انجام دهیم، بلکه آنست که آنچه را حق داریم بکنیم، چون آزادی متعلق به یک نفر نیست، از آن همه است.»

جامعه چند صدایی...

راستی را، آزادی بیان، معیاری اساسی برای هر نوع جامعه چند صدایی و دموکراتیک است. نقض این آزادی بیان همواره به نابودی سایر موازین حقوق بشر منجر می شود، اما بیان، شاخه های متعدد دارد از جمله بیان های زبانی و غیر زبانی، بیان های تصویری یا اشاری، نوشتاری و غیر نوشتاری و... و... مفهوم آزادی بیان در جوامع پیشرفته امروزی با پذیرش جانانه یی روبرو شده است. چنانچه آن را در اعلامیه های حقوق بشر و قانون های اساسی گنجانده اند. تلقی شدن آزادی بیان به عنوان یکی از اصول حقوق بشر، به آن جایگاه ویژه اخلاقی و سیاسی داده است. اما تعریف آزادی، امکان عملی ندارد.

«ایزایا برلین» برای آزادی، 200 تعریف به دست داده است. همین امر سبب شده که تعریف دقیقی از آزادی شکل نگیرد. هگل معتقد بود که آزادی جوهر حیات است،» اما هواداران جستجوی حقیقت تاکید می کنند که پیشرفت دانش و آگاهی مستلزم این است که افراد آزادانه قادر باشند نظرات و اطلاعات خود را مبادله کنند و به بحث و نقد بپردازند. در چنین فضایی امکان این که حقیقت کشف شود، به حداکثر می رسد، اما جان استوارت میل عقیده داشت که تجربه تاریخی مکررا نشان داده است که عقاید، لغزش پذیر است و مواردی تاریخی حاکی است که ما در کشق حقیقت خطا کرده ایم.

باز هم مرزبندی...

برای آزادی بیان، باید حد و مرز مشخص کرد. در کشورهایی مانند ایالات متحده، محدودیت هایی بر بیان وضع شده است. به عنوان مثال، سخنانی که به منافع اشخاص ضرر بزند در حیطه آزادی بیان قرار ندارد مانند تهمت و افترا یا گفتارهایی که به جامعه به طور کلی زیان برساند و واژگان وقاحت آمیز یا عباراتی مخل نظم عمومی که مایه ایجاد وحشت همگانی شود یا سخنانی که مستقیم حکومت را مورد تهدید قرار دهد. این ها هرگز در حیطه آزادی بیان نمی گنجند. با این همه یکی از مجادله آمیزترین و بحث انگیزترین معضل ها در جوامع لیبرال امروزی مشخص کردن دقیق حد و مرزهای آزادی بیان است. اکثر اختلاف نظرها در مورد محدودیت های آزادی بیان از جمله در این است که آیا صحنه های شهرت آمیز در آگهی های تبلیغاتی گونه یی از بیان هستند که دفاع آزادی بیان را بتوان در مورد آنها انجام داد. پرسش بزرگ از سویی این است که زیان ناشی از بیان چقدر باید بزرگ باشد که محدود کردن بیان را توجیه کند. یکی از معضل های موجود این است که قانون گذاران و قضات هنوز نمی دانند تمایزهای دقیق بین آزادی بیان قابل قبول و غیر قابل قبول چیست و شاید این گره هرگز گشوده نشود.

خطر همیشه این است که به عنوان حفظ حرمت آزادی بیان، از آزادی بیان جلوگیری شود، زیرا پاسداران حفظ حرمت آزادی بیان براین عقیده اند که آزادی بدون امنیت چاقو به دست دیوانه دادن است. برخی فلاسفه زمان گفته اند: «مهم تر از آزادی بیان، این است که به انسان آزادی دانستن، نعمت فکر کردن و از روی حق و انصاف و وجدان سخن گفتن، داده شود.

آزاد بودن درست برابر است با پرهیز کار و عاقل و عادل و معتدل بودن، قائم به ذات بودن، خودداری از تجاوز به مال دیگران و خلاصه جوانمرد و دلیر بودن و برده نبودن. این سخن از جان میلتون است، اما فراتر از آزادی بیان، از اهمیت و اولویت خودآزادی باید سخن گفت. راستی را آزادی، مذهب نوینی است، مذهب عصر ما. آزادی بزرگ ترین عطیه و موهبتی است که به انسان داده شده. رومن رولان نوشت: «ای آزادی چه بازی ها با تو کرده اند و چه جنایت ها که به نام تو مرتکب شده اند.»

با وصف این ها، آزادی دریایی متلاطم و توفانی است. ترسویان، آرامش استبداد را براین توفان ترجیح می دهند. آزادی به آسانی به دست نمی آید. باید در طلبش از دل و جان دریغ نکنیم. در هیچ نقطه از زوایای تاریخ سراغ نداریم که آزادی و دموکراسی سهل و ساده تحصیل شده باشد.

آبادانی یک کشور به نسبت آزادی اش سنجیده می شود نه از روی حاصل خیزی آن، و شما هرگاه چیزی را بر آزادی ترجیح دهید همه چیز را از دست می دهید، زیرا که آزادی تنها ارزش جاودانه تاریخ است. از سویی ازادی به معنای گفتن هر آنچه به زبان آید و نیز افزایش جراید جنجالی و روزنامه های زرد نیسیت. وانگهی قانون به تنهایی سازنده انسان های بزرگ نیست. آنچه در یک جامعه، نبوغ و توانایی را پرورش می دهد آزادی است و بس. آزادی مقدم بر هر چیز، یعنی پرهیز از دروغ. جایی که دروغ بال و پرگشاید استبداد یا ظاهر می شود یا ادامه می یابد.

ما زمانی رنسانس خاص خویش را خواهیم داشت که احترام به آزادی و حق بیان آزاد را گرامی بدانیم. حقیقت این است که آزادی غذایی ست پر قوت و توان بخش که به هاضمه یی قوی نیز احتیاج دارد.

ولتر می گفت آزادی واقعی در هوشمندی است و مردم هر چه روشن تر باشند آزادتر خواهند بود. آزاد بودن و با دیگران برابر بودن، زندگی واقعی و طبیعی انسان است. همه راه های دیگر، حیله هایی ست ناشایست و کمدی هایی بد که در آنها یک نفر نقش ارباب را ایفا می کند و دیگری نقش برده را...

فجایع خونبار بنیادگرایی...

بنیادگرایی مذهبی که به کرات، خاصه در این یک دو سال اخیر، نمونه های خوف آور و توحش ها و قساوت های آن را این جا و آن جا مشاهده کرده ایم، مانند یک توده ابر سیاه، آسمان حیات بشری را از ترس و وحشت پوشانده است.

اندازه گیری و ارزیابی ابعاد این خطر جهانی امکان ناپذیر است، به ویژه هنگامی که پرورش یافتگان مکتب تعصب و پی ورزی و تاریک اندیشی، می کوشند افراط گرایی و بی عدالتی و بی رحمی و قساوت و آدمکشی کور را به عنوان آرمان خویش تحسین و تقدیس کنند.

از ویژگی های بنیادگرایان، از هر نوع آن، نفرت پراکنی ست. از آنجا که آنها باورهای خود را کامل و بی نقص می پندارند، برای خود حق ویژه قائل هستند، یعنی خود را بر حق و دیگری را مردود و باطل می شمارند و بر انحصار تمام حقیقت نزد خود اصرار می ورزند و کثرت گرایی را نقی می کنند.

آنها با اطلاق صفت هایی چون نجس، کافر، مرتد، منافق، مفسد فی الارض و مهدورالدوم، افکار عمومی جامعه را بر ضد یک فرقه مذهبی یا یک گروه سیاسی برمی انگیزند. نفرت پراکنی از دیدگاه بنیادگرا حد و مرز ندارد تا جایی که گاه حذف جسمانی «غیر خودی» را امری واجب بر خود فرض می کند. از دیدگاه بنیادگرایان، دگراند یشی، جرم و گناهی نابخشودنی تلقی می شود و مرتکب چنین خطایی از نظر آنها مستحق اعدام است. نفرت پراکنی، تنها نسبت به دگراندیشان انجام نمی شود، بلکه شامل حال کسانی که نافرمانی مدنی در پیش گیرند نیز می شود. در این مورد، برای مجازات قربانی از قشری ترین، ناآگاه ترین، و متحجرترین ها که کاملا شستشوی مغزی شده اند به عنوان عامل اجرای دستورها و اعمال خشونت و زور بهره گیری می شود. رضوان مقدم، فعال حقوق بشر، می نویسد: فرهنگ بنیاد گرایی در همه جا بسترساز فجایع تکان دهنده است: فاجعه کشتار ایزدی ها در عراق، ربودن دختران دانش آموز در نیجریه، فاجعه اسیدپاشی در اصفهان از این دست است.

پرورش یافتگان این مکتب کوراندیشی هر گونه طلیعه آزاداندیشی و کوچک ترین جرقه فکر نو و آزاد را انحراف و کژاندیشی نام می نهند. محمود حسین، یک نویسنده فرانسوی عرب تبار، در کتاب «پشت حجاب بنیادگرایی»، می گوید:

«بنیادگرایی، این توده ابر سیاه در آسمان حیات بشری، عملا به شاخه های متعدد تقسیم شده است که برخی از آنها، گرچه ممکن است کمتر وحشی و بربرمنش و بی ضرر و بی خطر به نظر برسند لزوما آسوده خاطری به بار نمی آورند. به این دلیل، مهم آن است که منطق نهادی و درون زاد بنیادگرایی را درک کنیم. بنیادگریان گرچه خود به بال ها یا جناح های کم و بیش تندرو و افراطی تقسیم شده اند فضا را برای پیشرفت در کشورهایی که قدرت حاکم، به چشم اکثریت مردم، شرور و بیدادگر می نماید فوق العاده دلخواه و مساعد می بینند. در این کشورها در نتیجه روی آوری و گشایش لجام گسیخته به سوی بازار جهانی و دو پاره شدگی جامعه، کار به انحلال سریع و شتاب آلود پیوندهای همبستگی اجتماعی و فرهنگی می کشد. در این کشورها برخی از مرد مان، علایق غربی و شیوه های زیستی غرب را برمی گزینند و حال آن که دیگران با این ارزش ها احساس جدایی می کنند.

این چنین، اصل هویت این کشورها دستخوش خطر قرار می گیرد و پرسش هایی چون «چه بر سر ما آمده است» و «به کجا می رویم» در این میان، بنیادگرایان را توانا می سازد که نگرش کلی و افراطی خود را ابراز دارند.»

«گفتمان آنها یک گفتمان سیاسی ست. این گفتمان تمایل به آن دارد که خود را مطیع آسمان بشناساند، نه تابع نظم امور و پدیده ها.»

این «گفتمان، گفتمان بنیادگرایان، ضد غربی و ضد دمکراتیک و دشمن نوگرایی و خصم تجدد است، اما متمایل به آن است که به عکس، خود را کهن ستیز جلوه گر سازد.»

«وظیفه این گفتمان و محتوای آن، این نیست که برنامه یی فراهم آورد، بلکه آن است که توده ها را افسون کند. قصد این گفتمان، حل کردن مساله نیست، بلکه مغز شویی ست، و واداشتن مغزشویی شدگان به عقل ستیزی و در نهایت جنایت و قساوت است.»

وی سرانجام در پیام نهایی کتاب خود می گوید: «خمیر مایه دانایی و بن مایه آگاهی و نوآوری می تواند سرانجام، چشم های جامعه های عقب نگاه داشته شده را بر واقعیت هولناک و خوفناک بنیادگرایی بگشاید».

از سوی دیگر، دهه هاست که نسبیت فرهنگی، سلاح دست بنیاد گرایان شده است که نمی خواهند زیر بار مفاد منشور جهانی حقوق بشر بروند. یکی از شیوه های توجیه رفتارهای خشونت آمیز بنیادگرایان بر ضد زنان و کودکان و اصولا نقض حقوق بشر در کشورهای تحت قوانین مذهبی، توسل به همین اصل سست بنیاد نسبیت فرهنگی است. هواداران نسبیت فرهنگی، حقوق بشر را تابع ویژگی های فرهنگی هر کشور می دانند و منکر جهانی بودن آنند و حال آنکه حقوق بشر حاصل شعور جمعی انسان هایی ست که خواهان پایان دادن به استبداد، بی عدالتی، جنگ و کشتارهای مذهبی در سراسر کره ارض بوده اند. برپایه نوشتار یک مدافع حقوق بشر، رضوان مقدم، به این اعتبار نمی توان و نباید به بهانه فرهنگ، مذهبی، سنت و سلیقه، حقوق بشر و حقوق شهروندی انسان ها را نادیده گرفت. در کل آنچه مانع برخورداری زنان از پایه یی ترین حقوق خود شود مانند توجیهات مذهبی و توسل به نظریه هایی همچون نسبیت فرهنگی، مردود و ناقض آشکار حقوق بشر است، زیرا حقوق بشر، حقوقی ست بنیادین و انتقال ناپذیر انسان که به انسان به عنوان انسان تعلق می گیرد و مردم در هر سرزمین یا هر فرهنگی به صرف انسان بودن، فارغ از زن و مرد، یا فرادست و فرودست بودن، باید از آن ها برخوردار باشند، زیرا این حقوقی جهان روا و جهان شمول است و انطباق با آن الزامی ست و نه اختیاری، یعنی مستقل از این که توسط سیستم قانونی و مقامات رسمی یک کشور به رسمیت شناخته و اجرا شود یا نشود، به عنوان معیار و استاندارد و منبعی برای قاعده مند کردن و به سامان کردن مفهوم حق است.

بنیادگرایی، به نوشته همین مدافع حقوق بشر، در سال های اخیر، خصومت و ضدیت خود را با حقوق زنان، حقوق کودکان و در کل با حقوق بشر، حتی با تئوری های پیشرفت و توسعه عملا آشکار کرده است.